زندگی جاریست

متن مرتبط با «می فهمی چی میگم بهت» در سایت زندگی جاریست نوشته شده است

کی میشه تموم شه ؟

  • نیلوبلاگ

    اگر همین دیشبی که دکتر گفت نهایت یه سال اینا هستی و قلبت تحمل زندگی بیشتر از این رو نداره میتونستم بهش میگفتم دکتر همین یه سال هم خیلی زیاده کاش میشد همین امروز تموم میشد ...یعنی خوابی که بازگشتی نداره یعنی توی کدوم یک از این شبا قلب من منو راحت میکنه ؟  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • امید به زندگی ...

  • نیلوبلاگ

    در اتاق عمل باز میشه دکتر با یه حالت معمولی میاد بیرون میگه همه تلاشمون رو کردیم ولی احتمال موندنش کمه شاید فقط یه درصد امید, به برگشتنش باشه همه میریزن بهم یکی داد میزنه یکی گریه میکنه یکی میزنه توی سرش ولی اون ته یکی آروم نشسته و امید,وار به اون یه درصد و برگشتنش زیر لب زمزمه میکنه و با قوت قلب خاصی نگاه میکنه الان به یکی مثل اون نیاز دارم خیلی خیلی ... ...

    ادامه مطلب
  • یکی از همین جمعه ها ...

  • نیلوبلاگ

    یکی از همین جمعه ها،خودم را بر می دارم می برممیان پیاده رو های همیشه مرده ی ای شهر،که هیچ لبخند آشنایی، نمی یابی در آن.یا بهتر بگویم، لبخندی نمی یابی!در مرکزی ترین نقطه اش می نشینم،پایم را در یک کفش می کنم،که یا همین حالاآشناترین لبخند دنیا را، تحویل من می دهی!یا من، همه ی روزهای باقی مانده راهمین جا می نشینم!خط و نشان نمی کشم، اماباور کن، من دیگر، نگاه غریبه ها راتاب و توانمنیست!...

    ادامه مطلب
  • می فهمی ؟

  • نیلوبلاگ

    کاش دوست داشتنتبه مانند تمامِ حرفهایی که در دهانِ مردم می پیچدو دست به دست می رسد به تمامِ شهرمی پیچید در دهانشانشهر پر می شد از توو من پیروزِ میدان می آمدممیانِ جمعیت برایت دست تکان می دادمو فریاد می زدمدیدی ؟ گفته بودم دیوانه ام !گفته بودم تو را می خواهم !کاش دلهره هایمرسوایم می کرد !رسوایی گاهی آنقدرها هم بد نیستوقتی پایِ یک تو در میان باشدو یک منِ آواره ی عاشقرسوایی معنا ندارد !کاش می توانستم تمام قد رو به رویِ چشمانت بایستم!نگاهت کنمچشمانم را ریز کنمنزدیکتر بیایمو آرام بگویممن عاشقِتو هستممی فهمی؟...

    ادامه مطلب
  • مرا از تو دور می کند ...

  • نیلوبلاگ

    چونان "پَر" کوچکیجا مانده از پرنده ای تنهاسبک،لطیفو نامحسوسچسبیده ام به گوشه ی پیراهنت...!"دوستت دارم"و بادقبل از آنکه بگویمت ...مرا از تو دور می کند....

    ادامه مطلب
  • داشت همه چیز کوچک می شد ...

  • نیلوبلاگ

    کلکسیون اولم اسکناس بود!هرچه اسکناس ها درشت تر می شد، جمع کردنش سخت تر می شد. زورم نمی رسید به واقع.به سکه ها فکر کردمسکه ها سنگین و جاگیر بودند،رفتم سراغ تمبر ها...باز پول کم آوردم و هر بار با کلکسیونی ارزان تر و کوچتر ...اوایل بوسه بود و بغل؛بیقراری زیاد بودخنده های بلند ...کمی سنگیتر که شدتبدیل شد به پارک گردیبه سینما و کافه ( آنهم با تعیین وقت قرار قبلی)چرا دروغ! گاهی لابه لاش؛دست هم را میگرفتیم دورتر که شدپیامیزنگیچیزیداشت همه چیز کوچک می شدداشت همه چیز ارزان می شدمثل تمام کلکسیون هایی که داشتم ... ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    یکی از همین روزا | یکی از همین روزها | یکی از همین جمعه ها | یکی از همین روزا ناصر عبدالهی | یکی از همین آرشها | یکی از همین مریمی ها | یکی از همین خط خطی ها | يكي از همين روزا | يكي از همين مريمي ها | فیلم یکی از همین روزها