یکی از همین جمعه ها،
خودم را بر می دارم می برم
میان پیاده رو های همیشه مرده ی ای شهر،
که هیچ لبخند آشنایی، نمی یابی در آن.
یا بهتر بگویم، لبخندی نمی یابی!
در مرکزی ترین نقطه اش می نشینم،
پایم را در یک کفش می کنم،
که یا همین حالا
آشناترین لبخند دنیا را، تحویل من می دهی!
یا من، همه ی روزهای باقی مانده را
همین جا می نشینم!
خط و نشان نمی کشم، اما
باور کن، من دیگر، نگاه غریبه ها را
تاب و توانم
نیست!
برچسب: یکی از همین روزا,یکی از همین روزها,یکی از همین جمعه ها,یکی از همین روزا ناصر عبدالهی,یکی از همین آرشها,یکی از همین مریمی ها,یکی از همین خط خطی ها,يكي از همين روزا,يكي از همين مريمي ها,فیلم یکی از همین روزها,
نویسنده: کارن موسویپور
تاريخ: چهارشنبه
14 مهر
1395 ساعت: 5:05