
آدم های دنیای مدرن بیش از حد دچار نباید بودبه واژه؛ به کلام!ما پیش از آنچه بايدبه واژه ها دچاریمكلام را نبايداينقدرها هم جدى گرفتحرف است ديگرمى گويند و مى روندبى هيچ تأملىبى هيچ تضمينىو بدتر از همهو بی هیچ وجدانی…!نبايد به روزهاى پُر واژه اجازه دادبا سيلى و ناسزا و خونابه به پايان برسندنبايد شبيه فريادِ ديگران شددر این روزگار بايدجدال با واژه ها را فراموش كنىو باورت را از كلام پس بگيرى.حقيقت اين استدر دنياى مدرن آدم ها آموخته اندبدونِ قلب نفس بكشند! نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:22 توسط s+s| | ...
ادامه مطلب
بیش از حد دچار نباید بودبه واژه؛ به کلام!ما پیش از آنچه بايدبه واژه ها دچاریمكلام را نبايد اينقدرها هم جدى گرفتحرف است ديگر مى گويند و مى روند بى هيچ تأملىبى هيچ تضمينىو بدتر از همه و بی هیچ وجدانی…!نبايد به روزهاى پُر واژه اجازه داد با سيلى و ناسزا و خونابه به پايان برسندنبايد شبيه فريادِ ديگران شد در این روزگار بايد جدال با واژه ها را فراموش كنى و باورت را از كلام پس بگيرى. حقيقت اين استدر دنياى مدرن آدم ها آموخته اند بدونِ قلب نفس بكشند!...
ادامه مطلب
باز جمعه ... باز “جمعه” با همان منوی همیشگی اش!چشمانی که ولگرد خیابانهای بی تو شده اندخاطراتی که بهانه های تنهاییم را دست به ڪمر زده اندشاید جمعه منم!که زماڹ روی دستم باد ڪردهو تا ابد تاریخ انقضا خوردهکه صبح تا شب جای خالیت را دوره ڪنمو در آزمون هر ش...
ادامه مطلب
تو باید پیرمرد قصه های مادربزرگ شویهمان که در سال های دورکنار نیمکت پارکی نزدیک خانه می نشیندعصایش را می گذارد کنارشو هی با چشم های کم سویشبه ساعت نگاه می کندتا بانوی خانه از دلواپسیبا پا دردبه دنبالش بیایداخم کند و با همان بی حوصلگی سنش بگوید:آخر نمی گویی من دلم هزار راه می رود ؟و بعد بی فکر عصاتکیه به شانه های بانویش می دهدو تا خانه را حافظ می خواند و در گوش بانو می گوید:بانو جان...من برای همین دلواپسی هایت تا بحال نفس در سینه قایم کرده ام!تو باید همانی باشی کهاگر روزی دست روزگار تو را به خاک سپردهر که از کنار خاکت گذر کرد بگوید:او بود...برای یکی بود...بر...
ادامه مطلب
یکی از همین جمعه ها،خودم را بر می دارم می برممیان پیاده رو های همیشه مرده ی ای شهر،که هیچ لبخند آشنایی، نمی یابی در آن.یا بهتر بگویم، لبخندی نمی یابی!در مرکزی ترین نقطه اش می نشینم،پایم را در یک کفش می کنم،که یا همین حالاآشناترین لبخند دنیا را، تحویل من می دهی!یا من، همه ی روزهای باقی مانده راهمین جا می نشینم!خط و نشان نمی کشم، اماباور کن، من دیگر، نگاه غریبه ها راتاب و توانمنیست!...
ادامه مطلب
چونان "پَر" کوچکیجا مانده از پرنده ای تنهاسبک،لطیفو نامحسوسچسبیده ام به گوشه ی پیراهنت...!"دوستت دارم"و بادقبل از آنکه بگویمت ...مرا از تو دور می کند....
ادامه مطلب
بوسیدمت بارهاهر بار که شاخه گلی را بوییده امموهایت را نوازش کرده امهر بار که باد معاشقه میکرد با شاخه هادوستت داشته ام بارها و بارهاهر بار که مادری کودکش رامعشوقه ای دلبرش رادریا ماهی ها را...و هر بار...آااه ... هربارچقدر کم است برای بیشتر دوست داشتنت!دنیا از آن ماست عزیزمو بلوط های سبز افتاده بر زمینگواه تمام این اجابت های بی نصیب من استبایدجمع شان کنیممن برای تو تو برای منباید به قدر تمام بلوط های سبز افتاده بر روی زمینبرای هم حرف ها بزنیممن برای توو باز هم من برای توو همیشه من برای تو...
ادامه مطلب