
اگر همین دیشبی که دکتر گفت نهایت یه سال اینا هستی و قلبت تحمل زندگی بیشتر از این رو نداره میتونستم بهش میگفتم دکتر همین یه سال هم خیلی زیاده کاش میشد همین امروز تموم میشد ...یعنی خوابی که بازگشتی نداره یعنی توی کدوم یک از این شبا قلب من منو راحت میکنه ؟ بخوانید...
ادامه مطلب
باز جمعه ... باز “جمعه” با همان منوی همیشگی اش!چشمانی که ولگرد خیابانهای بی تو شده اندخاطراتی که بهانه های تنهاییم را دست به ڪمر زده اندشاید جمعه منم!که زماڹ روی دستم باد ڪردهو تا ابد تاریخ انقضا خوردهکه صبح تا شب جای خالیت را دوره ڪنمو در آزمون هر ش...
ادامه مطلب
یکی از همین جمعه ها،خودم را بر می دارم می برممیان پیاده رو های همیشه مرده ی ای شهر،که هیچ لبخند آشنایی، نمی یابی در آن.یا بهتر بگویم، لبخندی نمی یابی!در مرکزی ترین نقطه اش می نشینم،پایم را در یک کفش می کنم،که یا همین حالاآشناترین لبخند دنیا را، تحویل من می دهی!یا من، همه ی روزهای باقی مانده راهمین جا می نشینم!خط و نشان نمی کشم، اماباور کن، من دیگر، نگاه غریبه ها راتاب و توانمنیست!...
ادامه مطلب
به من دروغ بگو!بگو که دوستم داری،و از دلتنگیِ زیادخوابمدت هاست سراغت را نمی گیرد،از شادی ها بگو،از خانه ای که گرم و کوچک است،از بچه های مانوقتی به آرامی در کنار همپیر خواهیم شد.به من دروغ بگو!و نگذار عشق به یکبارهپشت این سکوتی که کرده ایمرا از پای درآورد....
ادامه مطلب
کاش دوست داشتنتبه مانند تمامِ حرفهایی که در دهانِ مردم می پیچدو دست به دست می رسد به تمامِ شهرمی پیچید در دهانشانشهر پر می شد از توو من پیروزِ میدان می آمدممیانِ جمعیت برایت دست تکان می دادمو فریاد می زدمدیدی ؟ گفته بودم دیوانه ام !گفته بودم تو را می خواهم !کاش دلهره هایمرسوایم می کرد !رسوایی گاهی آنقدرها هم بد نیستوقتی پایِ یک تو در میان باشدو یک منِ آواره ی عاشقرسوایی معنا ندارد !کاش می توانستم تمام قد رو به رویِ چشمانت بایستم!نگاهت کنمچشمانم را ریز کنمنزدیکتر بیایمو آرام بگویممن عاشقِتو هستممی فهمی؟...
ادامه مطلب
با توام "فتانه"از تو هر چیز می توانست چیز بهتری باشد،درد نیستکه پشت و رویش را تشخیص ندهم،و عکس هایت،صرفا خاطره ایکه با آن جوانی ام را ورق بزنم،.خستگی نام های گوناگونی داشت ...!اسمت خسته است "فتانه"پاهایت خسته است "فتانه"و شانه هایت که سربزیر تر از همیشه اند،من چه کارم!پدرت نیستم که جانم صدایت کنم...!یا برادرتکه پا به پای خستگی هات ...اندوه را قسمت کنم،من چه کاره ام!عابری که گاه از توی فکرهای تو می گذردهرگز نمی تواند برای شانه های سنگین اتمرهم باشد...!به صدای آژیر آمبولانسی که از مرگ فرار میکند گوش کن،به له شدن سیگارها زیر پاها،و هق هق دختری که داشت می دوید.خس...
ادامه مطلب
چونان "پَر" کوچکیجا مانده از پرنده ای تنهاسبک،لطیفو نامحسوسچسبیده ام به گوشه ی پیراهنت...!"دوستت دارم"و بادقبل از آنکه بگویمت ...مرا از تو دور می کند....
ادامه مطلب
کلکسیون اولم اسکناس بود!هرچه اسکناس ها درشت تر می شد، جمع کردنش سخت تر می شد. زورم نمی رسید به واقع.به سکه ها فکر کردمسکه ها سنگین و جاگیر بودند،رفتم سراغ تمبر ها...باز پول کم آوردم و هر بار با کلکسیونی ارزان تر و کوچتر ...اوایل بوسه بود و بغل؛بیقراری زیاد بودخنده های بلند ...کمی سنگیتر که شدتبدیل شد به پارک گردیبه سینما و کافه ( آنهم با تعیین وقت قرار قبلی)چرا دروغ! گاهی لابه لاش؛دست هم را میگرفتیم دورتر که شدپیامیزنگیچیزیداشت همه چیز کوچک می شدداشت همه چیز ارزان می شدمثل تمام کلکسیون هایی که داشتم ... ...
ادامه مطلب
بوسیدمت بارهاهر بار که شاخه گلی را بوییده امموهایت را نوازش کرده امهر بار که باد معاشقه میکرد با شاخه هادوستت داشته ام بارها و بارهاهر بار که مادری کودکش رامعشوقه ای دلبرش رادریا ماهی ها را...و هر بار...آااه ... هربارچقدر کم است برای بیشتر دوست داشتنت!دنیا از آن ماست عزیزمو بلوط های سبز افتاده بر زمینگواه تمام این اجابت های بی نصیب من استبایدجمع شان کنیممن برای تو تو برای منباید به قدر تمام بلوط های سبز افتاده بر روی زمینبرای هم حرف ها بزنیممن برای توو باز هم من برای توو همیشه من برای تو...
ادامه مطلب