
باز جمعه ... باز “جمعه” با همان منوی همیشگی اش!چشمانی که ولگرد خیابانهای بی تو شده اندخاطراتی که بهانه های تنهاییم را دست به ڪمر زده اندشاید جمعه منم!که زماڹ روی دستم باد ڪردهو تا ابد تاریخ انقضا خوردهکه صبح تا شب جای خالیت را دوره ڪنمو در آزمون هر ش...
ادامه مطلب
یکی از همین جمعه ها،خودم را بر می دارم می برممیان پیاده رو های همیشه مرده ی ای شهر،که هیچ لبخند آشنایی، نمی یابی در آن.یا بهتر بگویم، لبخندی نمی یابی!در مرکزی ترین نقطه اش می نشینم،پایم را در یک کفش می کنم،که یا همین حالاآشناترین لبخند دنیا را، تحویل من می دهی!یا من، همه ی روزهای باقی مانده راهمین جا می نشینم!خط و نشان نمی کشم، اماباور کن، من دیگر، نگاه غریبه ها راتاب و توانمنیست!...
ادامه مطلب
کاش دوست داشتنتبه مانند تمامِ حرفهایی که در دهانِ مردم می پیچدو دست به دست می رسد به تمامِ شهرمی پیچید در دهانشانشهر پر می شد از توو من پیروزِ میدان می آمدممیانِ جمعیت برایت دست تکان می دادمو فریاد می زدمدیدی ؟ گفته بودم دیوانه ام !گفته بودم تو را می خواهم !کاش دلهره هایمرسوایم می کرد !رسوایی گاهی آنقدرها هم بد نیستوقتی پایِ یک تو در میان باشدو یک منِ آواره ی عاشقرسوایی معنا ندارد !کاش می توانستم تمام قد رو به رویِ چشمانت بایستم!نگاهت کنمچشمانم را ریز کنمنزدیکتر بیایمو آرام بگویممن عاشقِتو هستممی فهمی؟...
ادامه مطلب
کلکسیون اولم اسکناس بود!هرچه اسکناس ها درشت تر می شد، جمع کردنش سخت تر می شد. زورم نمی رسید به واقع.به سکه ها فکر کردمسکه ها سنگین و جاگیر بودند،رفتم سراغ تمبر ها...باز پول کم آوردم و هر بار با کلکسیونی ارزان تر و کوچتر ...اوایل بوسه بود و بغل؛بیقراری زیاد بودخنده های بلند ...کمی سنگیتر که شدتبدیل شد به پارک گردیبه سینما و کافه ( آنهم با تعیین وقت قرار قبلی)چرا دروغ! گاهی لابه لاش؛دست هم را میگرفتیم دورتر که شدپیامیزنگیچیزیداشت همه چیز کوچک می شدداشت همه چیز ارزان می شدمثل تمام کلکسیون هایی که داشتم ... ...
ادامه مطلب
بوسیدمت بارهاهر بار که شاخه گلی را بوییده امموهایت را نوازش کرده امهر بار که باد معاشقه میکرد با شاخه هادوستت داشته ام بارها و بارهاهر بار که مادری کودکش رامعشوقه ای دلبرش رادریا ماهی ها را...و هر بار...آااه ... هربارچقدر کم است برای بیشتر دوست داشتنت!دنیا از آن ماست عزیزمو بلوط های سبز افتاده بر زمینگواه تمام این اجابت های بی نصیب من استبایدجمع شان کنیممن برای تو تو برای منباید به قدر تمام بلوط های سبز افتاده بر روی زمینبرای هم حرف ها بزنیممن برای توو باز هم من برای توو همیشه من برای تو...
ادامه مطلب