
اگر همین دیشبی که دکتر گفت نهایت یه سال اینا هستی و قلبت تحمل زندگی بیشتر از این رو نداره میتونستم بهش میگفتم دکتر همین یه سال هم خیلی زیاده کاش میشد همین امروز تموم میشد ...یعنی خوابی که بازگشتی نداره یعنی توی کدوم یک از این شبا قلب من منو راحت میکنه ؟ بخوانید...
ادامه مطلب
تو باید پیرمرد قصه های مادربزرگ شویهمان که در سال های دورکنار نیمکت پارکی نزدیک خانه می نشیندعصایش را می گذارد کنارشو هی با چشم های کم سویشبه ساعت نگاه می کندتا بانوی خانه از دلواپسیبا پا دردبه دنبالش بیایداخم کند و با همان بی حوصلگی سنش بگوید:آخر نمی گویی من دلم هزار راه می رود ؟و بعد بی فکر عصاتکیه به شانه های بانویش می دهدو تا خانه را حافظ می خواند و در گوش بانو می گوید:بانو جان...من برای همین دلواپسی هایت تا بحال نفس در سینه قایم کرده ام!تو باید همانی باشی کهاگر روزی دست روزگار تو را به خاک سپردهر که از کنار خاکت گذر کرد بگوید:او بود...برای یکی بود...بر...
ادامه مطلب
یکی از همین جمعه ها،خودم را بر می دارم می برممیان پیاده رو های همیشه مرده ی ای شهر،که هیچ لبخند آشنایی، نمی یابی در آن.یا بهتر بگویم، لبخندی نمی یابی!در مرکزی ترین نقطه اش می نشینم،پایم را در یک کفش می کنم،که یا همین حالاآشناترین لبخند دنیا را، تحویل من می دهی!یا من، همه ی روزهای باقی مانده راهمین جا می نشینم!خط و نشان نمی کشم، اماباور کن، من دیگر، نگاه غریبه ها راتاب و توانمنیست!...
ادامه مطلب