زندگی جاریست

متن مرتبط با «گاهی گمان نمیکنی و میشود» در سایت زندگی جاریست نوشته شده است

کی میشه تموم شه ؟

  • نیلوبلاگ

    اگر همین دیشبی که دکتر گفت نهایت یه سال اینا هستی و قلبت تحمل زندگی بیشتر از این رو نداره میتونستم بهش میگفتم دکتر همین یه سال هم خیلی زیاده کاش میشد همین امروز تموم میشد ...یعنی خوابی که بازگشتی نداره یعنی توی کدوم یک از این شبا قلب من منو راحت میکنه ؟  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گاهی ...

  • نیلوبلاگ

    گاهی دلت بهانه هایی میگیردکه خودت انگشت به دهان میمانیگاهی دلتنگی هایی داریکه فقط باید فریادشان بزنی,اما سکوت میکنی.گاهی,پشیمانی از کرده و نا کرده اتگاهی دلت نمیخواهد دیروز را به یادآوری,انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...گاهی فقط دلت میخواهدزانوهایت را تنگ در آغوش بگیریو گوشه ترین گوشه ای که میشناسیبنشینی و فقط نگاه کنی...گاهی چقدردلت برای یک خیال راحتتنگ میشود......

    ادامه مطلب
  • به من دروغ بگو ...

  • نیلوبلاگ

    به من دروغ بگو!بگو که دوستم داری،و از دلتنگیِ زیادخوابمدت هاست سراغت را نمی گیرد،از شادی ها بگو،از خانه ای که گرم و کوچک است،از بچه های مانوقتی به آرامی در کنار همپیر خواهیم شد.به من دروغ بگو!و نگذار عشق به یکبارهپشت این سکوتی که کرده ایمرا از پای درآورد....

    ادامه مطلب
  • با توام "فتانه"

  • نیلوبلاگ

    با توام "فتانه"از تو هر چیز می توانست چیز بهتری باشد،درد نیستکه پشت و رویش را تشخیص ندهم،و عکس هایت،صرفا خاطره ایکه با آن جوانی ام را ورق بزنم،.خستگی نام های گوناگونی داشت ...!اسمت خسته است "فتانه"پاهایت خسته است "فتانه"و شانه هایت که سربزیر تر از همیشه اند،من چه کارم!پدرت نیستم که جانم صدایت کنم...!یا برادرتکه پا به پای خستگی هات ...اندوه را قسمت کنم،من چه کاره ام!عابری که گاه از توی فکرهای تو می گذردهرگز نمی تواند برای شانه های سنگین اتمرهم باشد...!به صدای آژیر آمبولانسی که از مرگ فرار میکند گوش کن،به له شدن سیگارها زیر پاها،و هق هق دختری که داشت می دوید.خس...

    ادامه مطلب
  • مرا از تو دور می کند ...

  • نیلوبلاگ

    چونان "پَر" کوچکیجا مانده از پرنده ای تنهاسبک،لطیفو نامحسوسچسبیده ام به گوشه ی پیراهنت...!"دوستت دارم"و بادقبل از آنکه بگویمت ...مرا از تو دور می کند....

    ادامه مطلب
  • داشت همه چیز کوچک می شد ...

  • نیلوبلاگ

    کلکسیون اولم اسکناس بود!هرچه اسکناس ها درشت تر می شد، جمع کردنش سخت تر می شد. زورم نمی رسید به واقع.به سکه ها فکر کردمسکه ها سنگین و جاگیر بودند،رفتم سراغ تمبر ها...باز پول کم آوردم و هر بار با کلکسیونی ارزان تر و کوچتر ...اوایل بوسه بود و بغل؛بیقراری زیاد بودخنده های بلند ...کمی سنگیتر که شدتبدیل شد به پارک گردیبه سینما و کافه ( آنهم با تعیین وقت قرار قبلی)چرا دروغ! گاهی لابه لاش؛دست هم را میگرفتیم دورتر که شدپیامیزنگیچیزیداشت همه چیز کوچک می شدداشت همه چیز ارزان می شدمثل تمام کلکسیون هایی که داشتم ... ...

    ادامه مطلب
  • باز هم من برای تو ...

  • نیلوبلاگ

    بوسیدمت بارهاهر بار که شاخه گلی را بوییده امموهایت را نوازش کرده امهر بار که باد معاشقه میکرد با شاخه هادوستت داشته ام بارها و بارهاهر بار که مادری کودکش رامعشوقه ای دلبرش رادریا ماهی ها را...و هر بار...آااه ... هربارچقدر کم است برای بیشتر دوست داشتنت!دنیا از آن ماست عزیزمو بلوط های سبز افتاده بر زمینگواه تمام این اجابت های بی نصیب من استبایدجمع شان کنیممن برای تو تو برای منباید به قدر تمام بلوط های سبز افتاده بر روی زمینبرای هم حرف ها بزنیممن برای توو باز هم من برای توو همیشه من برای تو...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    گاهی نمیشود که نمیشود | گاهی باید رفت | گاهی گمان نمیکنی و میشود | گاهی به آسمان نگاه کن | گاهی وقتا | گاهی باید نبخشید | گاهی باید | گاهی گمان نمیکنی | گاهی باید سکوت کرد | به من دروغ بگو